|
هدف خاصی از این وبلاگ ندارم، بهجای شطرنج بازیکردن اینجا مینویسم!
|
احساس ...
احساس مي كنم
جنگل
به طرف شهرمي آيد
احساس مي كنم
نسيم در جانم مي وزد
احساس مي كنم
مي شود
در رودخانه آسفالت پارو زد و
قايق راند...
همه اين احساس ها را
عشق تو به من بخشيده است.

این شعر را از کتاب تازه چاپ شده ام"پایین آوردن پیانو از پله های یک هتل یخی" انتخاب کردم.