تبليغاتX
وبلاگ رسول یونان -
هدف خاصی از این وبلاگ ندارم، به‌جای شطرنج بازی‌کردن اینجا می‌نویسم!

ترجمه دو شعر از اوکتای رفعت

 كودك و سگ

 مرد

در حالي كه

 از مزرعه شخم خورده مي گذشت

گفت :

كاش بچه اي داشتم

                        جلوي من راه مي رفت

و سگي كه از پشت سرمان مي آمد

كاش

ميان نيزاران راهي پيدا كرده

به دريا مي رسيديم

اما آه

تا وقتي كه نه بچه اي هست و نه سگي

رسيدن به دريا چه ارزشي دارد؟!

  

اسكله

 اگر به دريا بنگرم

خاطره قايق بامن مي ماند

اگر به درخت بنگرم

خاطره ابر

 بله هي اسكله !

قضيه از اين قرار است.

دو شعر فوق را از کتاب "پکی از سیگار" تقدیمتان می کنم که به تازگی توسط نشر امرود منتشر شده و در نمایشگاه  ارائه خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:39  توسط رسول یونان  |