|
هدف خاصی از این وبلاگ ندارم، بهجای شطرنج بازیکردن اینجا مینویسم!
|
ترجمه دو شعر از اوکتای رفعت
كودك و سگ
مرد
در حالي كه
از مزرعه شخم خورده مي گذشت
گفت :
كاش بچه اي داشتم
جلوي من راه مي رفت
و سگي كه از پشت سرمان مي آمد
كاش
ميان نيزاران راهي پيدا كرده
به دريا مي رسيديم
اما آه
تا وقتي كه نه بچه اي هست و نه سگي
رسيدن به دريا چه ارزشي دارد؟!
اسكله
اگر به دريا بنگرم
خاطره قايق بامن مي ماند
اگر به درخت بنگرم
خاطره ابر
بله هي اسكله !
قضيه از اين قرار است.
دو شعر فوق را از کتاب "پکی از سیگار" تقدیمتان می کنم که به تازگی توسط نشر امرود منتشر شده و در نمایشگاه ارائه خواهد شد.